|
بسوده ترین کلام
|
||
|
برشی از یک نگاه |
تن خسته و رنجورش را به سختی و کندی تکانی داد.همین تکان کوچک کافی بود تا صدای شکستن پوسته خشک ونازکش شنیده شود.پلکهایش رابه سختی و آرامی چندبار باز و بسته و سپس نیمه باز نگه داشت.در سیاهی چشمانش،بیجانی و پریشانی موج میزد.نگاه خیره اش را از چین و چروکهای بیشمارتن خاک آلودش گرفت و به من،که اکنون در برابرش زانوانم توان ایستادگی نداشت،انداخت.با این نگاه،پرواز ذهنم به گذشته نه چندان دور و شاداب و جوانش شروع شد....
صدای پر پرندگان سرزمینهای دور دست....تاب نرم رقص ماهی دربلور آب....شانه آرام باد روی گیسوی نیزارهای بی آزار....تماشای چشم نواز آب تازه و پاک....آه.... پریشان....
ادامه رادر وبلاگ من و محسن بخوانید
|
|