|
بسوده ترین کلام
|
||
|
برشی از یک نگاه |
همانگونه که پیش بینی میشد سازمان ملل تقلب در انتخابات ریاست جمهوری افغانستان را تایید کرد.آرای حامدکرزای کاهش یافت و نتیجه انتخابات به برگزاری دور دوم و رقابت آقایان عبدالله و کرزای موکول شد.
چند نکته:
۱......
۲......
۳.....
.
.
.
باسپاس
يک نفر ميميرد و بهجهان آخرت ميرود. در آنجا مقابل دروازههاي بهشت ميايستد سپس ديوار بزرگي ميبيند که ساعتهاي مختلفي روي آن قرار گرفته بود. از يکي از فرشتگان ميپرسد: اين ساعتها براي چه اينجا قرار گرفتهاند؟
فرشته پاسخ ميدهد: اين ساعتها ساعتهاي دروغسنج هستند و هر کس روي زمين يکساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد يک دروغ بگويد، عقربه ساعت يک درجه جلوتر ميرود.
مرد گفت: چه جالب آن ساعت کيه؟
فرشته پاسخ داد: مادر ترزا. او حتي يک دروغ هم نگفته. بنابراين ساعتش اصلاٌ حرکت نکرده است.
ـ واي باور کردني نيست. خوب آن ساعت کيه؟
فرشته پاسخ داد: ساعت آبراهام لينکلن (رئيس جمهور سابق آمر يکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!
ـ خيلي جالبه! راستي ساعت احمدي نژاد کجاست؟
فرشته گفت: ساعت او در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفي استفاده ميکند!
کودکي به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه مي خوام. بابي پسر خيلي شري بود. هميشه اذيت مي کرد. مامانش بهش گفت آيا حقته که اين دوچرخه رو واسه تولدت برات بگيرم؟
بابي گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و يه نامه براي خدا بنويس و ازش بخواه به خاطر کاراي خوبي که انجام دادي بهت يه دوچرخه بده
نامه شماره يک
سلام خداي عزيز
اسم من بابي هست. من يک پسر خيلي خوبي بودم و حالا ازت مي خوام که يه دوچرخه بهم بدي.
دوستدار تو بابي
بابي کمي فکر کرد و ديد که اين نامه چون دروغه کارساز نيست و دوچرخه اي گيرش نمي ياد. برا همين نامه رو پاره کرد
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابيه و من هميشه سعي کردم که پسر خوبي باشم. لطفاً واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده..
بابي
اما بابي يه کمي فکر کرد و ديد که اين نامه هم جواب نمي ده واسه همين پاره.اش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابي هست. درسته که من بچه خوبي نبودم ولي اگه واسه تولدم يه دوچرخه بهم بدي قول مي دم که بچه خوبي باشم.
بابي
بابي کمي فکر کرد و با خودش گفت که شايد اين نامه هم جواب نده. واسه همين پاره.اش کرد. تو فکر فرو رفت.. رفت به مامانش گفت که مي خوام برم کليسا. مامانش ديد که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولي قبل از شام خونه باش.
بابي رفت کليسا. کمي نشست وقتي ديد هيچ کسي اونجا نيست، پريد و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کليسا فرار کرد.
بعدش مستقيم رفت تو اتاقش و نامه جديدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پيش منه. اگه مي خواييش واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده.
بابي
هيچ وقت يادم نمي رود، همين که سوال را پرسيدم به سمت من برگشت
و با چهره اي متعجب آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همين طور که به او زل زده بودم، بدون اين که حرکتي
کنم ادامه دادم : همين زندگي نصف اشرافي نصف گدایی
ويلان با شنيدن اين جمله همانطور که زل زده بود به من ادامه داد :
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ گفتم: نه
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتی؟ گفتم: نه
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتی؟گفتم:نه
گفت: تا حالا غذاي فرانسوی خوردی؟گفتم:نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم:آره....نه...نمي دونم
ويلان همين طور نگاهم مي کرد، نگاهي تحقير آميز و سنگين
حالا که خوب نگاهش مي کردم مردي جذاب بود و سالم
به خودم که آمدم ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود
ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و
جمله اي را گفت که مسير زندگي ام را به کلي عوض کرد
ويلان پرسيد: مي دوني تا کي زنده ای؟
جواب دادم: نه
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کنی
هنوز هم بعد از اين همه سال چهره" ويلان "را از ياد نمي برم در واقع در طول سي سال گذشته هميشه
روز اول ماه که حقوق بازنشستگي رادريافت مي کنم به ياد ويلان مي افتم
ويلان پتي اف کارمند دبيرخانه اداره بود، از مال دنيا جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي نداشت
ويلان اول ماه که حقوق مي گرفت و جيبش پر مي شد، شروع مي کرد به حرف زدن....
روز اول ماه و هنگاميکه که ازبانک به اداره برمي گشت به راحتي
مي شد برآمدگي جيب سمت چپ اش راتشخيص داد که تمام حقوق اش را در آن
چپانده بود. ويلان از روزي که حقوق مي گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش
ته مي کشيد نيمي از ماه سيگاربرگ ميکشيد، نيمي از ماه مست بود وسرخوش.
من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعد ها شنيدم او سي سال آزگار
به همين نحو گذران روزگار کرده است...
روز آخر که من ازاداره منتقل مي شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود
و سيگار برگ مي کشيد. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظي کنم
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کندزندگي اش را سر
و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پیداکند؟
هيچ وقت يادم نمي رود، همين که سوال را پرسيدم....
ادامه دارد
روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
"آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.
نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده
دیروز بخشنامهای به بوتیکها ارسال شد با این مضمون: «نمایش عمومی کروات و پاپیون ممنوع است. مانکنها باید بدون سر باشند و برجستگیهای بدنشان معلوم نباشد و...» خوب بود اما نه کامل. نکات تکمیلی در زیر میآید:
بخشنامه به میوهفروشیها: نمایش عمومی هویج و بادمجان ممنوع است. خیار تنها با ارائهی سند ازدواج و پس از استعلام فروخته شود. خیره شدن به هلو ممنوع است.
بخشنامه به قنادیها: فروش «Donut» به هر شکلی ممنوع است.
بخشنامه به لولهکشیها: لولهکشی ممنوع است.
بخشنامه به دوچرخهسازیها: باد کردن لاستیک با تلمبه ممنوع است.
بخشنامه به راه آهن: ورود و خروج قطار به تونل ممنوع است. تبصره: در صورت لزوم، قطار فقط تا انتهای واگن اول به تونل وارد شود.
بخشنامه به فرودگاهها: در لحظهی Take Off نباید نوک هواپیما بلند شود.
بخشنامه به زنــدانها: تــجـاوز بلامانع است!
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم! (دلنیا عبدیپور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا میکنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
من دعا میکنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخوانند اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر رهگوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر آذریان / ۹ساله
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است. لطفاً آمین بگوئید:
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله
|
«ریچارد هیکس»، یک عکاس، موفق شده است لحظه ترکیدن یک حباب را با دوربین عکاسی خود ثبت کند. «هیکس» در این عکس موفق شده است حباب صابونی را ثبت کند که نیمی از آن فرو پاشیده و نیمه دیگر همچنان شکل خود را حفظ کرده است. |

وی میگوید زمانی که به عکس گرفتن از موضوع خاصی فکر میکنید و در نهایت موفق میشوید آن را روی دوربین خود ثبت کنید، احساس بسیار خوبی به شما دست میدهد.
«هیکس» این عکس را در روزی ثبت کرده که شرایط آب و هوایی بسیار عالی بوده است.
وی اضافه میکند: «هیچ بادی وجود نداشت، حبابها در هوا معلق بودند».
همسرش که «سارا» نام دارد همان فردی است که با انگشت خود سبب ترکیدن حباب شده است.
|
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!
|
|