تبليغاتX
بسوده ترین کلام
 
بسوده ترین کلام
 
 
برشی از یک نگاه
 
 

                          

پرویزمشکاتیان سنتورش را برای همیشه تنها گذاشت.

روانش شاد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:26  توسط پشه ای در استکان  | 
 

دختر كوچولوي صاحبخانه از آقاي "كي " پرسيد:

اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

آقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها آدم بودند

توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند

همه جور خوراكي  توي آن ميگذاشتند

مواظب بود ند كه هميشه پر آب باشد

هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند

براي آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد

گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند

چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است

براي ماهي ها مدرسه ميساختند وبه آنها ياد ميدادند

كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند

درس اصلي ماهيها اخلاق بود به آنها مي قبولاندند

كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است

كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند

به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند

اينده يي كه فقط از راه  اطاعت به دست مياييد

اگر كوسه ها آدم بودند در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند

ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان

شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند

همراه نمايش آهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار

ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند

در آنجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت كه به ماهيها مي آموخت

"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"

 

"برتولت برشت"

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 13:8  توسط پشه ای در استکان  | 
 

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟

چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی‌ زن دایی، بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

ما تلوزیون را هم که خیلی‌ حیوان نشان می دهد دوست می داریم، البته علی‌ آقا شوهر خاله مان می گوید که تلوزیون فقط شده راز بقا، قدیما که همش گربه و کوسه نشون می داد، حالا هم که یا اون مارمولک‌ها رو نشون می ده یا این بوزینه رو که عین اسب واسه ملت خالی‌ می‌بنده. ما فکر می‌کنیم که منظور علی‌ آقا کارتون پینوکیو باشه چون هم توش گربه نره داشت هم کوسه هم پینوکیو که دروغ می گفت.

فامیل های ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آن ها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد. ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده چون یکبار در کامپیوتر داداشمان یک فیلم دیدیم که دوتا آقا که هی‌ می گفتند الله اکبر سر یک آقا رو که نمی گفت الله اکبر بریدند و اون آقاهه خیلی‌ دردش اومد. و ما تصمیم گرفتیم که همیشه بگیم الله اکبر که یک وقت کسی‌ سر ما را نبرد.

ما نتیجه می گیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آن ها را به دیوار بچسبانیم و به آن ها مهرورزی کنیم و نمی دانیم اگر در ایران به دنیا نیامده بودیم چه غلطی باید می کردیم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:9  توسط پشه ای در استکان  | 
 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال  آویزان کردن رخت‌های  شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک  شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و  به همسرش گفت:

"یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:38  توسط پشه ای در استکان  | 
 

در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد:

«فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»

ماكس جواب مي دهد:

«چرا از كشيش نمي پرسي؟»

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد:

«جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»

كشيش پاسخ مي دهد:

«نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»

جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.

ماكس مي گويد:

«تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»

ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد:

«آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟»

كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد:

«مطمئناًً، پسرم. مطمئناً. »

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:25  توسط پشه ای در استکان  | 
 

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:21  توسط پشه ای در استکان  | 
 

... مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده . مساعدت را ( براي كومك كردن ) دست در دُم خر زده قُوَت كرد( زور زد ) . دُم از جاي كنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست كه " تاوان بده !"

مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد ، بن بست يافت . خود را به خانه يي درافگند . زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت ( حامله بود ) . از آن هياهو و آواز در بترسيد ، بار بگذاشت ( سِقط كرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نيز با صاحب خر هم آواز شد .

مردِ گريزان بر بام خانه دويد . راهي نيافت ، از بام به كوچه يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت . مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد ، چنان كه بيمار در حاي بمُرد . پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست !

مَرد ، همچنان گريزان ، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند . پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد . او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست !

مرد گريزان ، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه " دخيلم! " . مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود . چون رازش فاش ديد ، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت : و چون از حال و حكايت او آگاه شد ، مدعيان را به درون خواند .

نخست از يهودي پرسيد .

گفت : اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است . قصاص طلب ميكنم .

قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست . بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند !

و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد ، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد !

جوانِ پدر مرده را پيش خواند .

گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد ، هلاكش كرده است . به طلب قصاص او آمده ام .

قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است ، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است . حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي ، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني !

 

و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود ، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد !

چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد . حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج )  اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند . طلاق را آماده باش !

مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد ، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد .

قاضي آواز داد : هي ! بايست كه اكنون نوبت توست !

صاحب خر همچنان كه ميدود فرياد كرد : مرا شكايتي نيست . محكم كاري را ، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا  از گره گي دُم نبوده است

از " كتاب كوچه " ، اتْر احمد شاملو

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:0  توسط پشه ای در استکان  | 
 

 

روزي" روبرت دوونسنزو "گلف باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرماني لبخند بر  

  لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختگن مي شود تا آماده رفتن شود.

 پس از ساعتي ، او داخل پاركينگ تك وتنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به وي نزديك مي شود. 

 زن پيروزيش را تبريك مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه بالاي بيمارستان نيست .

 دو ونسنزو تحت تاثير حرفهاي زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالي كه آن را توي دست زن مي فشارد گفت : براي فرزندتان سلامتي و روزهاي خوشي را آرزو مي كنم .

 يك هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار بود كه يكي از مديران عاليرتبه انجمن گلف بازان به ميز اونزديك مي شود و مي گويد : هفته گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پاركينگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد . مي خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است . او نه تنها بچه مريض و مشرف به موت ندارد ، بلكه ازدواج هم نكرده . او شما را فريب داده ، دوست عزيز.

 دو ونسزو مي پرسد:منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان نبوده است . 

: بله كاملا همينطور است .

دو ونسزو مي گويد : در اين هفته ، اين بهترين خبري است كه شنيدم.

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:58  توسط پشه ای در استکان  | 
 
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد

این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، به همراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد

وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولويت ‌های مردم بود

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:33  توسط پشه ای در استکان  | 
 

         

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:17  توسط پشه ای در استکان  | 
 

اصل نهم قانون اساسي: در جمهوري اسلامي ايران آزادي و استقلال و وحدت و تماميت ارضي كشور از يكديگر تفكيك ناپذيرند و حفظ آنها وظيفه دولت و آحاد ملت است. هيچ فرد يا گروه يا مقامي حق ندارد به نام استفاده از آزادي به استقلال سياسي، فرهنگي، اقتصادي و نظامي و تماميت ارضي ايران كمترين خدشه‌اي وارد كند و هيچ مقامي حق ندارد به نام حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور آزادي‌هاي مشروع را هر چند يا وضع قوانين و مقررات سلب كند

اصل بيست سوم قانون اساسي:

 تفتيش عقايد ممنوع است و هيچ‌كس را نمي‌توان به صرف داشتن عقيده‌اي مورد تعرض و مواخذه قرار داد مگر به حکم قانون. 

 اصل بيست و چهارم قانون اساسي:

 نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند مگر آنكه مخل به مباني اسلام يا حقوق عمومي باشند. تفصيل آن را قانون معين مي‌كند.

اصل بيست و پنجم قانون اساسي:

 بازرسي و نرساندن نامه‌ها، ضبط و فاش كردن مكالمات تلفني، افشاي مخابرات تلگرافي و تلكس، سانسور، عدم مخابره و نرساندن آنها،‌استراق سمع و هرگونه تجسس ممنوع است مگر به حكم قانون.

اصل بيست و هفتم قانون اساسي:

 تشكيل اجتماعات وراهپيمايي‌ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن كه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است

اصل سي و دوم قانون اساسي:

هيچ‌كس را نمي‌توان دستگير كرد مگر به حكم و ترتيبي كه قانون معين مي‌كند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام بايد با ذكر دلايل بلافاصله كتبا به متهم ابلاغ و تفهيم شود و حداكثر ظرف مدت 24 ساعت پرونده مقدماتي به مراجع صالحه قضايي ارسال و مقدمات محاكمه در اسراع وقت فراهم گردد. متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات مي‌شود.

 اصل سي و پنجم قانون اساسي:

 در همه دادگاه‌ها طرفين دعوي حق دارند براي خود وكيل انتخاب نمايند و اگر توانايي انتخاب وكيل را نداشته باشند بايد براي آنها امكانات تعيين وكيل فراهم گردد.

اصل سي و ششم قانون اساسي:

حكم به مجازات و اجراي آن بايد تنها از طريق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد

اصل سي و هشتم قانون اساسي

هرگونه شكنجه براي گرفتن اقرار براي كسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت،اقرار يا سوگند مجاز نيست و چنين شهادت و اقرار و سوگندي فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از اين اصل قانون مجازات مي‌شود.

اصل پنجاه و ششم قانون اساسي:

 حاكميت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعي خويش حاكم ساخته است و هيچ‌كس نمي‌تواند اين حق الهي را از انسان سلب كند يا در خدمت منافع فرد يا گروهي خاص قرار دهد.

اصل یکصدوشصت و هشتم قانون اساسی :                                                                                                               

 رسيدگي به جرائم سياسي و مطبوعاتي علني‌است و با حضور هيات منصفه در محاكم دادگستري صورت مي‌گيرد. نحوه انتخاب شرايط، اختيارات هيات منصفه و تعريف جرم سياسي را قانون براساس موازين اسلامي معين مي‌كند.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:52  توسط پشه ای در استکان  | 
 

 

احمدی نژاد در پاسخ به آنهایی که می گویند دولت مشورت نمی کند گفت:کی گفته دولت مشورت نمی کند.
به گزارش خبرآنلاین محمود احمدی نژاد در دفاع از کابینه دهم گفت: با کودک 5ساله هم که نامه نوشته بود گفت و گو کردم. با یک کودک ده ساله که چند نقاشی کشیده بود و پیشنهاداتی درباره ترافیک و.. داشت 20 دقیقه صحبت کردم و از او سئوال کردم که چی به نظرت می رسد.
احمدی نژاد با بیان اینکه «با بیش از 900 نماینده دیدار داشته ایم» افزود: چرا دولتی که به تایید مردم و رهبری موفق بوده زیر سئوالی می بریم. چطور فکر می کنید دولت مشورت نمی کند؟

 

 

                                                  

                                          مشاورهنری                        

                                                                                                          

                                                    مشاورفرهنگی                                       

                                                     

                                                مشاورتغذیه                                               

                                                               

                                               مشاورروابط خارجی                                       

                                        

                                                          مشاورارتباطات                                     

                               

                                                  مشاورمذهبی                             

                                                 

                                                مشاورامورداخلی                               

         

                                                     مشاورورزشی                                   

                                                     

                                         مشاورراه و ترابری                                

                    

                        

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 13:24  توسط پشه ای در استکان  | 

 



مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می 
گوید. مُرده !»

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می
بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!» 

کتاب کوچه /ب2/ص1463

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:21  توسط پشه ای در استکان  | 
 

چندي پيش آقاي لاريجاني مطلبي را در باره برنامه هسته اي ايران مطرح فرمودند ، كه اگر چه مخاطب او كشورهاي غربي بودند اما نهايتا درك مطالب او  تنها براي فارسي زبانان ميسر شد. گفته مي شود  مطالب آقاي  علي لاريجاني،  به خاطر اصطلاحات خاص خود كه مربوط به زبان عاميانه مردم كوچه و بازار است ، مترجمين سازمان ملل و خوانندگان نشريات اروپايي را دچار سرگيجه كرد. 

 
علی لاريجانی: " با نشان دادن « لولو» ی شورای امنيت، مردم ايران رو به قبله نمی شوند " .


  ترجمه نيوزويك: علی لاريجانی گفته است كه اگر شورای امنيت مثل موجوداتی كه بچه ها را می ترسانند ظاهر شود، مردم ايران به سوی قبله مسلمانان جهان دراز نمی كشند.
ترجمه نشريه اسپانيايی ال پائيس: علی لاريجانی گفت كه اگر شورای امنيت چيز ترسناكی را هم به ايرانيان نشان دهد، باز هم مردم ايران به سوی عربستان سعودی نمی خوابند.
ترجمه نشريه فرانسوی اومانيته: علی لاريجانی گفت كه دراز كشيدن ايرانيان به سوی مركز اعتقادات مسلمانان بستگی به اين دارد كه آنها از موجودات افسانه ای بترسند، اين يك داستان ايرانی است.

به نقل از سایت هادی تونز

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:16  توسط پشه ای در استکان  | 
 

 

شعر معروفی از کشیش آلمانی مارتین نیه‌مؤلر Martin Niemöller :

 

نخست کمونیست‌ها را گرفتند،
هیچ نگفتم؛
چه، کمونیست نبودم.

 

سپس سوسیال‌دموکرات‌ها را در بند کردند،
هیچ نگفتم؛
سوسیال‌دموکرات نبودم.

 

آن‌گاه که اعضای سندیکاها را گرفتند،
اعتراضی نکردم؛
عضو سندیکا نبودم.

 

یهودیان را گرفتند،
و من خاموش ماندم؛
که یهودی نبودم.

 

و سرانجام به سراغ من که آمدند،
دیگر کسی نمانده ‌بود که اعتراض کند

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:42  توسط پشه ای در استکان  | 
 

 

در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند . پس از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس " کا.گ.ب " خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه ؟ پس از چند ساعت استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس " کا.گ.ب " خواست که هیات گرجی را آزاد کند . رییس " کا.گ.ب " اما گفت : " متاسفم تاواریش!، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و یک عده‌شان هم موقع بازجویی مرده اند!

                                      

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:20  توسط پشه ای در استکان  | 
 

                             

آقای احمدی نژاد خواستار محاکمه سران اغتشاشات شد.

 

                                

آقای مطهری:اگرموسوی محاکمه شود احمدی نژاد هم باید محاکمه شود

پشه ای در استکان:همه رو با هم محاکمه کنید خیال ملت راحت شه.

یه سوال:در نهایت کی باید اونهایی رو که دارن محاکمه میکنن محاکمه کنن؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:28  توسط پشه ای در استکان  | 
 

                  

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:31  توسط پشه ای در استکان  | 
 

        (پشه ای در استکان:این پست با استفاده از اثر خانم مهناز یزدانی به روز شده است)

۱.ابتدا یک مرغ را به صورت قانونی میگیریم...

                 

   

۲.و با رعایت حقوق مرغی به مکانی مناسب منتقل کرده

                   

    

۳.به او فرصت تفکر میدهیم

                            

    

۴.سپس او از ما خواهد خواست تا نتیجه تفکراتش را با سایر مرغ ها در میان بگذارد

                     

     

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:35  توسط پشه ای در استکان  | 
 

امروز دوستی با من تماس گرفت و گفت:بازی روزگار رو میبینی؟

گفتم مگه چی شده؟

گفت:الان توی مجلس احمدی نژاد داره وزراش رو معرفی میکنه و اون طرف کروبی داره پیگیری کارهای کسانی که در بازداشتگاه ها بهشون تجاوز شده رو انجام میده.

پشه ای در استکان:من که این تقارن رو برای دولت دهم  و هوادارنش به فال نیک میگیرم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:26  توسط پشه ای در استکان  | 
 

 وقتی میخواهم خون گریه کنم چشمم را به قلبم پیوند میزنم!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:58  توسط پشه ای در استکان  | 
 

پرنده،برای آزادی،به میله های قفس دخیل بست.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:33  توسط پشه ای در استکان  | 
 
  بالا