|
بسوده ترین کلام
|
||
|
برشی از یک نگاه |
در سكوت هم ميتوان آمد و ماند بي صدا هم ميشودپيروز شد
چه كسي ميداند؟
شب، كه همواره ، بي تبسم باخيال يك صبر شفاف
آبستن روزيست ديگر بار
نا خود آگاه ببیند پرچم صلح و سفيد تسليم برتر از تير چراغ برق
بر فراز آشياني خالي بر بلنداي شاخه اي سركش
كز پنجره بي پرده خانه همسايه، دزدكي ديد مي زند
بي پروا، نشسته ، چهار زانو و كلاهش را بر ميدارد
آهسته و آرام _:دخترك جان سلام
_واي پدر چه برفي !بيا ببين مثه نقاشي قشنگه
پدر،اما آغوش گرم همسر را ترجيح ميدهد گويي
دنياي بزرگتر ها پر است ازمنطق و عدد! ( البته اين را خود ميگويند)
زمستان است شهر، يكپارچه در آغوش برف آرميده،بي صدا
اما جاي پايم در برف ياد مي آرد مرا با سفر بي بازگشت
هان،هيچ ميداني فردا نه
شايد چند ساعت بعد ، آري جاي پايت را نبيني باز دگر
از باز بارش برف
يا كه از باز غرش رعد يا كه از آفتاب پس اين شب
پس ديگر چه داري چشم
زود باش ديگر تنبل آدم برفي چشم به راه توست
دستم از بس يخ كرده ميسوزد ،آتش گرفته ! سرخ شده است آخر
بيني ام را ديگر حس نمي كنم
آيا نيست ؟ پس اين چيست؟ به اين بزرگي !كوري؟
خوب ، تمام شد ديگر
دوستم هم آمد بعد از زاييدن و درد من قابله ما را باش
_: چه خوشگله ،او ميگويد
پسرك برفي تپل را زاييدم مرد و زن ندارد زايش ،اما
اسمش را چه بگذارم؟
آهان ...........: سو چي پا
|
|