|
بسوده ترین کلام
|
||
|
برشی از یک نگاه |
در برابر هر زن، که خسته از صفت “ضعیفه” است، مرد ضعیفی وجود دارد که از “قدرت کاذب” رنج میبرد.
در برابر هر زنی که خسته از صفت کاذب “حماقت” است، مردی وجود دارد که از پوشیدن نقاب “عاقل نمایی” ، رنج میبرد.
در برابر هر زنی که خسته از برچسب “احساساتی” بودن است، مردی وجود دارد ، که از “حق گریه کردن و حساس بودن”محروم بوده است.
در برابر هر زنی که از دستمزدی که شایستگی اش را دارد محروم است، مردی وجود دارد، که مسئولیت اقتصادی انسان دیگری را، بالاجبار به دوش میکشد.
در برابر هر زنی که اسرار مکانیکی ماشین را نمیداند، مردی وجود دارد که نمیتواند تخم مرغی را آب پز کند.
در برابر هر زنی که برای آزادیش قدم بر میدارد، مردی وجود دارد که راه آزادی را باز مییابد.
نژاد بشر پرنده ایست با دو بال: یک بال مذکر و یک بال مونث.
تنها اگر دو بال به طور مساوی رشد کنند و با هم هماهنگ باشند، نژاد بشر می تواند پرواز کند..
از نوشته های امیرحسین کامکار/ وبلاگ تلخ مثل عسل
از آدمها و مرزها
آدم هایی که می دانند چه می خواهند را دوست دارم. آدم هایی که مرز دارند، که نه گفتن بلدند، که می توانند بگویند چه چیزی را می خواهند و چه چیزی را نمی خواهند. آدم هایی که تو را در هزار توی ابهام و حدس بزن چه چیزی توی دلم دارم گرفتار نمی کنند. آدمهایی که...
آدم هایی که مرزشان مشخص است، زندگی را راحت می کنند. نگاه می کنی می بینی همپوشانی مرزها بین تو و او چقدر است، چیزی که می خواهد را می شود به او داد، چیزی که می خواهی را می توانی بگیری و...که اگر نشد نه کسی احساس قربانی بودن می کند، نه حس فریب دارد، نه بار دین خویش را بر شانه دیگری می گذارد.
آدم هایی که مرز دارند غنیمتند. شفافیت شان، شفافیت می آورد، نه گفتنشان، نه گفتن را آسان می کند؛ خودشان هستند و می گذارند خودت باشی، بی قضاوت، بی دلخوری، بی رنج...آدم هایی که می دانند چه می خواهند دوستان خوبی می شوند!
"تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند "
گراهام بل
همانگونه که پیش بینی میشد سازمان ملل تقلب در انتخابات ریاست جمهوری افغانستان را تایید کرد.آرای حامدکرزای کاهش یافت و نتیجه انتخابات به برگزاری دور دوم و رقابت آقایان عبدالله و کرزای موکول شد.
چند نکته:
۱......
۲......
۳.....
.
.
.
باسپاس
يک نفر ميميرد و بهجهان آخرت ميرود. در آنجا مقابل دروازههاي بهشت ميايستد سپس ديوار بزرگي ميبيند که ساعتهاي مختلفي روي آن قرار گرفته بود. از يکي از فرشتگان ميپرسد: اين ساعتها براي چه اينجا قرار گرفتهاند؟
فرشته پاسخ ميدهد: اين ساعتها ساعتهاي دروغسنج هستند و هر کس روي زمين يکساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد يک دروغ بگويد، عقربه ساعت يک درجه جلوتر ميرود.
مرد گفت: چه جالب آن ساعت کيه؟
فرشته پاسخ داد: مادر ترزا. او حتي يک دروغ هم نگفته. بنابراين ساعتش اصلاٌ حرکت نکرده است.
ـ واي باور کردني نيست. خوب آن ساعت کيه؟
فرشته پاسخ داد: ساعت آبراهام لينکلن (رئيس جمهور سابق آمر يکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!
ـ خيلي جالبه! راستي ساعت احمدي نژاد کجاست؟
فرشته گفت: ساعت او در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفي استفاده ميکند!
کودکي به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه مي خوام. بابي پسر خيلي شري بود. هميشه اذيت مي کرد. مامانش بهش گفت آيا حقته که اين دوچرخه رو واسه تولدت برات بگيرم؟
بابي گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و يه نامه براي خدا بنويس و ازش بخواه به خاطر کاراي خوبي که انجام دادي بهت يه دوچرخه بده
نامه شماره يک
سلام خداي عزيز
اسم من بابي هست. من يک پسر خيلي خوبي بودم و حالا ازت مي خوام که يه دوچرخه بهم بدي.
دوستدار تو بابي
بابي کمي فکر کرد و ديد که اين نامه چون دروغه کارساز نيست و دوچرخه اي گيرش نمي ياد. برا همين نامه رو پاره کرد
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابيه و من هميشه سعي کردم که پسر خوبي باشم. لطفاً واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده..
بابي
اما بابي يه کمي فکر کرد و ديد که اين نامه هم جواب نمي ده واسه همين پاره.اش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابي هست. درسته که من بچه خوبي نبودم ولي اگه واسه تولدم يه دوچرخه بهم بدي قول مي دم که بچه خوبي باشم.
بابي
بابي کمي فکر کرد و با خودش گفت که شايد اين نامه هم جواب نده. واسه همين پاره.اش کرد. تو فکر فرو رفت.. رفت به مامانش گفت که مي خوام برم کليسا. مامانش ديد که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولي قبل از شام خونه باش.
بابي رفت کليسا. کمي نشست وقتي ديد هيچ کسي اونجا نيست، پريد و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کليسا فرار کرد.
بعدش مستقيم رفت تو اتاقش و نامه جديدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پيش منه. اگه مي خواييش واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده.
بابي
هيچ وقت يادم نمي رود، همين که سوال را پرسيدم به سمت من برگشت
و با چهره اي متعجب آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همين طور که به او زل زده بودم، بدون اين که حرکتي
کنم ادامه دادم : همين زندگي نصف اشرافي نصف گدایی
ويلان با شنيدن اين جمله همانطور که زل زده بود به من ادامه داد :
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ گفتم: نه
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتی؟ گفتم: نه
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتی؟گفتم:نه
گفت: تا حالا غذاي فرانسوی خوردی؟گفتم:نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم:آره....نه...نمي دونم
ويلان همين طور نگاهم مي کرد، نگاهي تحقير آميز و سنگين
حالا که خوب نگاهش مي کردم مردي جذاب بود و سالم
به خودم که آمدم ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود
ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و
جمله اي را گفت که مسير زندگي ام را به کلي عوض کرد
ويلان پرسيد: مي دوني تا کي زنده ای؟
جواب دادم: نه
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کنی
هنوز هم بعد از اين همه سال چهره" ويلان "را از ياد نمي برم در واقع در طول سي سال گذشته هميشه
روز اول ماه که حقوق بازنشستگي رادريافت مي کنم به ياد ويلان مي افتم
ويلان پتي اف کارمند دبيرخانه اداره بود، از مال دنيا جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي نداشت
ويلان اول ماه که حقوق مي گرفت و جيبش پر مي شد، شروع مي کرد به حرف زدن....
روز اول ماه و هنگاميکه که ازبانک به اداره برمي گشت به راحتي
مي شد برآمدگي جيب سمت چپ اش راتشخيص داد که تمام حقوق اش را در آن
چپانده بود. ويلان از روزي که حقوق مي گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش
ته مي کشيد نيمي از ماه سيگاربرگ ميکشيد، نيمي از ماه مست بود وسرخوش.
من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعد ها شنيدم او سي سال آزگار
به همين نحو گذران روزگار کرده است...
روز آخر که من ازاداره منتقل مي شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود
و سيگار برگ مي کشيد. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظي کنم
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کندزندگي اش را سر
و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پیداکند؟
هيچ وقت يادم نمي رود، همين که سوال را پرسيدم....
ادامه دارد
|
|